خرید بک لینک
آقای "ک" دستاشوبغل کرده بود تکیه داده بود دم درآشپزخونه زل زده بود ب من! آیلار هم یک درمیون یه چیزی میگفت میخندیدن. گفتم بفرما نهار... ولی خب ببخشید دهنیه تعارف میکردم.. لبخند زد گفت ممنون و باز واستا

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:16

دوسه روزی ب نیمه شعبان امسال مونده بود و یه جز از قرآنم. دوماهی میشد هی میخاستم تمومش کنم نمیشد. گذاشتم گردنم ک نیمه شعبان میخونمش میبخشم ب خودامام زمان و هرکس ک چشم انتظاره وازین حرفا... دو شب بعدش ش

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:16

گفتم فقط یه روبان ساده ببندید لطفا... آقاهه گفت مطمنین اونجوری بهتره؟

+دیروز وقتی سیما پام داد روزت مبارک مهربون یهو یادم اومد امسال بعد از ده سال اولین سالیه ک دیگه معلم نیستم بغض گلومو گرفت و باخودم گفتم بازم مرسی ب معرفت سیما...

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:16

درو باز کردم برم تو از پشت شیشه چشمم افتاد به یه جوون قدبلند با ته ریش و عینک مستطیلی شکلی ک یه آن ب نظرم آشنا اومد. نیمرخش منو سریع برد اون روزی ک لم داده بودم بغل بابک و اون لحظه باهیچی تو دنیا عوضش

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:16

جسیکا تو توئیترش نوشته بود:

" ماییم و

شب تار و غم یار و دگر هیچ...!"

نوشتم جسی خدایی یادشه اینهمه غمی ک گذاشته؟ ب کاراش فک میکنه؟ یه درصدم بهش فک میکنه؟ جواب داد: نه! براش اصن مهم هم نیس...


برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:16

سیما: ازم ناراحت نباش...
من: ساکت میخونم فقط ...
سیما: نون جـــــــان؟!
من: ناراحت نیستم سیما... حرف زدنم نمیاد... سرجمع ده کلمه تو روز باکسی حرف نمیزنم... تو به دل نگیر...
سیما: چرا اینقـد غصه میخوری؟ نکن باخودت نون جان...
من: بازم سکوت ...

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:16

دلتنگیام ازین همه بی معرفتی رو کجا جا بدم دق نکنم؟!

#باب_اسفنجی

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:16

باز بهار شد تو خوشگلتر شدی من بزارمت جلوم بشینم توکمد؟


برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:16

صدای رایوی تاکسی ک درومد یهو دلم پرشد..

دستامو باز میکردم داد میزدم "ای وای دلُمـ رفت ..." میومد بغل میکرد موهامو میکشید،میچلوند تو سینهش میگفت: آبلیمو بده بخوره حالش خوب شه جایی نره" بعدم هرهر میخندید...

کی باور میکرد اونجور ازش کتک بخورم؟ کی باورش میشد مادوتا یه سال باهم قهر باشیم؟

+من بخاطرش جلوی داداشمم واستادم انصافه این روزا ...؟


برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:16

از نو برایت مینویسم

حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن ...

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:16

صفحه بندی